اينجا به جز سكوت ! سكوتي گزنده نيست !
امروز سالگرد بدترين روز زندگي منه ! خوشحال ميشم برا آمرزش دايي و زن دايي عزيزم دعا كنيد.ممنون يك غلط داشتم و نوزدهَم بيست نشد ! حذف يك جاده كه از نقشه ي ما نيست نشد هر چه خواندم بخدا نمره ي جغرافي ِ من مثل تاريخ و زبان ِ عرب و زيست نشد طبق آمار، گل و ميوه و ریحان چيديم دست ِ تقدير و حسابي كه در اين ليست نشد ! اين چه رسمي است؟! كجا رنگ حنايش سرخ است ؟! اي خدا ! فلسفه ي كاسه ي خون چيست؟ نشد ،! يعني از عدل تو و ساز ِ خوش ِ خوشبختي سهممان غير ِ همين عربده ي ايست نشد؟! خواهرم رخت عروسي ! به تنش دوخته بود اين سيه رنگ عزا كرده به تن كيست؟ نشد ، نقش ِ بي رحمي يك نقشه فراموش كنم طرح ِ يك جاده از اين حافظه ام نيست نشد ! اينجا كسي دلواپسي هاي تو را نشنيد حتي كسي كه عمق ِ اين دلشوره را فهميد وقتي كه حس كردي دگر خوشبخت ِ خوشبختي ، پيشاني ات تب كرد ! و جغدي بي صدا خنديد تو با تمام ِ خلق ِ عالم، مهرْبان ، اما ... اين چشم هاي خسته ، رنگ ِ مهرَباني ديد؟! دنيا حسودي كرد روي دامنش خوابي ! چنگي زد و آرام ِ اين گهواره را دزديد! حالا ببين ! او مانده و يك گور ِ تنهايي... يك آدم ِ درمانده ديدن چند مي ارزيد؟! بغض ِ گلوگيري ميان ِ سيبَكَش گير است اين غده ي ننگين ِ آدم، كاش ...مي باريد ! داري تلافي ميكني،سخت است ! ميفهمم لعنت به دستي كه گناه ِ گندمینت چيد ! چيزي نمانده تا بسوزاني غرورش را دنيا تو ديگر باختي ،تهديد بي تهديد ! * سرگيجه در سر دور ِ گرداب ِ جهان چرخيد افتاد روي خاك و در اين آخرين ديدار با عشق ِ لالايي تن ِ گهواره را بوسيد ! آهای ای مردم ِ دنيا! یکی اين گوشه جون مي ده نگاهش گيج و مبهوته لباساش بوي خون مي ده برای رفتنش زوده هزارتا... آرزوش مونده واسه اینکه بگه زندَس به سختی دَس تکون می ده تموم ِ صورتش زخمه ،زمين فرداشو دزديده كسي آغوش ِ دستاشو به قصد ِ سايه بون مي ده؟ تماشا ميكنين مردم؟ خيال كردين هنرپيشه س؟ با اين تصوير ِ داغونش ! داره مرگو نشون مي ده!؟ نه اين تصوير ِ يه مرده كه سرمشقاشو گم كرده سر ِ خط ِ الفبامون يه عمره داره نون مي ده! كسي كه پشتتون بوده پناه ِ بي كَسيش اينه؟ که شِمرم با همه پستی به هم خونِش امون می ده ! دروغ ِ كشكي ِ نورم اسير ِ دست ِ بارونه تو اوج ِ لمس ِ يكرنگي بهت رنگين كمون ! مي ده زمین کور و کر و گنگه ! غم ِ بارون نمی فهمه ! جواب ِ خيس ِ چشماشو گمونم آسمون مي ده دیگه پایان ِ این جنگه! زمین گهواره ی ننگه! یکی این گوشه ی دنیا داره آسوده ! جون میده فرناز ابراهيم زاده برای پرسه ی آونگیت ، سرم ! مانده دروغ ِ سیزدهی بود خط خطی شدنت ! که یادگار ِ بهارت به دفترم مانده اگر چه دل به تمنای آب نَسپُردم ، نشان ِ حسرت ِ دریا ! به لنگرم مانده بتاب تا به تب ِ استواییت برسم بیا نهایت ِ من ،خط ِ محورم * ! مانده مگر جواب ِ جنون بود وقف ِ چشمانم؟! که حکم ِ رد و قبولش به داورم مانده ؟ نه ! سطرهای کج ِ استخاره راست نگفت! همیشه شک ِ سیاهی به باورم مانده ببین چه مرد شدم ! گونه هام تر نشده ! هنوز ، مانده! غروری به پیکرم ، مانده خط محور : خطی فرضی که با خط استوا متقاطع است وسیر آفتاب بر او می باشد مصرع پایانی این مصرع بود که به علت تلفظ عامیانه ی آخر تبدیل به مصرع بالا شد هنوز بغض ِ تو در بیت آخرم مانده ! صبح ِ این سرنوشت سهم تو نیست خوب،زیبا و زشت ، سهم تو نیست سرزمین ِ دلم که وقف ِ تو بود ، شده درگیر ِ کِشت ! سهم تو نیست کم به روح و تنم خدایی کن ! گِل خدایم سرشت ! سهم تو نیست از من و کاخ ِ آرزو هایم ، قدر ِ یک پاره ِ خشت ! سهم تو نیست مثل ِ گندم ، دروغ می بافی ! نه عزیزم ! بهشت سهم تو نیست پشت ِ ویترین ِ عشق ، دست ِ دلم ، خوش و خوانا نوشت : سهم تو نیست ! این غزل واره های ذهن ِ مرا ، بايد از سرنوشت ، سهم تو نيست فرناز ابراهیم زاده اين غزل هنوز ويرايش ميخواد اما چون به مناسبت روز زن بود گفتم تا از دهن نيفتاده بذارمش در ضمن مصرع دوم اين غزل رو يكي از دوستان خوبم كامل كرده كه همينجا ازشون تشكر ميكنم اين زمين سبز نگرديد به دريا شدنت " نفس ِ معجزه مي خواست مسيحا شدنت " قاضي قصه ي گندم ، سر پا خوابش برد ! كينه ي كهنه ي مردم شده ، حوّا شدنت عشق هم ميوه ي ممنوعه ي بستان تو شد بين صد سلسله پيچيد ، زليخا شدنت! نيل معناي تب و دلهره را ميفهمد چه كشيدي به شب ِ مادر ِ موسا شدنت! اين بهشتي كه به زير قدمت ميبخشند نه ! نيارزد به چنين دوزخ ِ دنيا شدنت بين تاريخ ، فقط زنده به گورت كردند! كار ِ سختي است در اين معركه ، پيدا شدنت سلطه ي عصر سكوت و خفقان را بشكن! نسل ِ ما منتظر ِ يكسره آوا شدنت بعد از اين حافظه ي خاطره ها ميفهمند دست ِ رد خورده به ديرينه ي حاشا شدنت فرناز ابراهيم زاده يك جمعه ي لعنتي ! هوا دلگير است بغضي به موازات گلو ،زنجير است اين هفته ببار ، مرد باراني ِ من خواندم كه تب ِ كوير ، بد واگير است ! بذاريد پاي دلتنگي غروب يك جمعه ي دلگير و لعنتي قاصدک جان ، خبر نمی خواهم در نزن ! درد ِ سر نمی خواهم تا گلو ... ! از محبتت پر شد ! بغض از این بیشتر ! نمی خواهم ! فرناز ابراهیم زاده درست سطر يكم ، سطر ابتداي خودت ؛ رسيده اي ته خط ، نقطه ... انتهاي خودت ! درون ِ حنجره ي واژه ها نميگنجد طنين ِ پر طپش ِ بغض ِ بي صداي خودت پهلوي زني فرشته را ، ديو شكست پرپر شد و ياس ، از تن ساقه گسست در قعر ِ زمين ، به زور ساكن شده بود ! در صدر ِ محافل ِ عزاي تو نشست ! فرناز ابراهيم زاده
وقتي زمين ديوانه خو شد ، هيبتش لرزيد ،
هنوز رد ِ نگاهت به پیکرم مانده
!

![]()

| Design By : Night Skin |


